هی فلانی...
زندگی شايد همين باشد...
يک فريب ساده و کوچک آن هم از دست عزيزی که دنيا را جز برای او نمی خواهی
من گمانم زندگی بايد همين باشد....
ال چه
از صبح تا صبح غُر زد صبح
چیزی نفهمیدیم جز شبش که روسیاه بود
! جهان بسازم؟!جهان گیج است
گیج بسازم؟!مگر گیج ام؟!
همین خودم را ساختم کافی ست که کافی نساختم
چند چیز را نشمردم که جهان از دستم رفت...خوابم برد؟!
چیزها را می شدم یکی یکی که یکی یکی جهان شدم!
اهل قمار باش... خنده های بی بهانه...
مست تماشا... بی زاویه حرف بزن...
همه دوست داشتنیند... زیبا ببین... حتی زشتی ها را...
از ما باش... با همه باش... کنج یک میهمانی...
ساده ببین... ساده تر باش...
ببخش... تلخی دیگران را... یا سکه ای باقی مانده را... تا کهکشان، آرامش و بخت خوش را به سویت نشانه رود...
باز تار ناز میکشد
می کشد جان را
میبرد دل
های های و هو هو میزند
از که شکایت میکند
زن
بیدارباش هوشیارتر از صبح گاهان
برخیزو نی آواز کن
آغاز کن کوش را
فروردین تیر بهمن ۵۷ شد میکشم
ضغف
مرگ
میبینم
میروم ۴راه ولیعصر میعادگاه
به آویزان
میشینم چای مینوشم
می نالم که روز چطور میروی از کنارم
ویکی تاسو لب آنان را چنین خواندند
و اولی و آخری را فقط نامش میثم
- چکسی گفته است که دو پله برقی موازی بیکدیگر نمیرسند؟مگرآخرش را دیده است؟؟
- چراغهاراخاموش نمیکنم اما لامپ کم مصرف زده ام.وقتی چراغ خیالات روشن است یخ زندگی آب میشود..!


