ناگهانیتر از یک نخ سیگار
دوستت داشتم
و لابد خودت هم خوب میدانی
غیبت که میزند
بوی گسی میماند
زیرِ زبانِ اشیا اتاق
و بی انتهای پشتِ چشمهایت
که موج میزند به تکتکِ بافت های بدنم.
. . .
دیوانه
مثل یک شایعه
که بینِ زبان و مغزم
دستت را انتخاب کرده باشم


